تختِ پرکروستس:‌ مقدمه

فصل اول: مقدمه

PRELUDES

  • The person you are the most afraid to contradict is yourself.

کسی که بیشتر از همه می‌ترسید با او مخالفت کنید، خودتان هستید.

 

  • An idea starts to be interesting when you get scared of taking it to its logical conclusion.

یک ایده، تازه وقتی جالب می‌شود که شما از پذیرفتنش، به خاطر  پیامد منطقی آن، بترسید.

 

  • Pharmaceutical companies are better at inventing diseases that match existing drugs, rather than inventing drugs to match existing

شرکت‌های داروسازی، در اختراعِ بیماری‌هایی برای داروهای موجود، بهتر عمل می‌کنند، تا اختراعِ داروهایی برای بیماری‌های موجود.

 

  • To understand the liberating effect of asceticism, consider that losing all your fortune is much less painful than losing only half of it.

برای درکِ حسِ رهاییِ ناشی از زُهد(ریاضت‌کشی)،‌ این‌طور تصور کنید که از دست دادن همه دارایی، از باختنِ فقط نیمی از آن، رنج کمتری دارد.

 

  • To bankrupt a fool, give him information.

برای ورشکست‌کردن یک ابله، به او اطلاعات بدهید.

 

  • Academia is to knowledge what prostitution is to love; close enough on the surface but, to the nonsucker, not exactly the same thing.

رابطه دانشگاه و دانش مانند رابطه خودفروشی و عشق است؛ ظاهراً شبیه همند، اما برای کسی که فریب نمی‌خورد، این دو دقیقا یکی نیستند.

 

  • In science you need to understand the world; in business you need others to misunderstand it.

در علم، شما نیاز دارید که جهان را بفهمید؛‌ در کسب و کار به این نیاز دارید که دیگران، جهان را به درستی نفهمند.

 

  • I suspect that they put Socrates to death because there is something terribly unattractive, alienating, and nonhuman in thinking with too much clarity.

گمان می‌کنم سقراط را به مرگ محکوم کردند، به این خاطر که چیزی به شدت ناخوشایند،  بیگانه و غیر انسانی، در بسیار شفاف اندیشیدن، وجود دارد.

 

  • Education makes the wise slightly wiser, but it makes the fool vastly more dangerous.

تحصیلات، آدمِ عاقل را کمی عاقل‌تر می‌کند، اما آدمِ احمق را بسیار خطرناک‌تر .

 

  • The test of originality for an idea is not the absence of one single predecessor but the presence of multiple but incompatible ones.

آزمونِ اصالتِ یک ایده، عدمِ وجودِ یک ایدۀ قبلی نیست،‌ بلکه وجودِ چندین ایده است که با یکدیگر در تضادند.

 

  • Modernity’s double punishment is to make us both age prematurely and live longer.

مجازات مضاعف مدرنیته، این است که برای ما، هم بلوغِ زودرس به همراه دارد، هم عمرِ طولانی‌تر .

 

  • An erudite is someone who displays less than he knows; a journalist or consultant, the opposite.

دانشمند کسی است که کمتر از آن‌چه می‌داند، تظاهر می‌کند؛ برعکسِ یک روزنامه‌نگار یا مشاور.

 

  • Your brain is most intelligent when you don’t instruct it on what to do—something people who take showers discover on occasion.

هوشمندانه‌ترین حالتِ مغزِ شما وقتی است که آن را وادار به کاری نکرده باشید ـ گاهی آدم‌ها اتفاقی زیر دوش، چیزهایی کشف می‌کنند.

 

  • If your anger decreases with time, you did injustice; if it increases, you suffered injustice.

اگر از خشم‌تان،‌ با گذشت زمان، کاسته می‌شود، شما ناعادلانه عمل کرده‌اید؛ اگر بر خشم‌تان افزوده می‌شود، در حق‌تان بی‌عدالتی شده است.

 

  • I wonder if those who advocate generosity for its rewards notice the inconsistency, or if what they call generosity is an attractive investment strategy.

در عجبم از کسانی که به خاطر پاداشِ سخاوت، طرفدار آن هستند، آیا متوجه این تناقض هستند‌، یا چیزی که آن‌ها سخاوت می‌خواندندش، تنها یک استراتژیِ سرمایه‌گذاریِ جذاب است.

 

  • Those who think religion is about “belief” don’t understand religion, and don’t understand belief.

آن‌هایی که فکر می‌کنند دین، دربارۀ «ایمان» است، نه ‌دین را درست فهمیده‌اند و نه ایمان را.

 

  • Work destroys your soul by stealthily invading your brain during the hours not officially spent working; be selective about professions.

کار، روح شما را نابود می‌کند، با تجاوز مخفیانه به مغزتان، زمانی که، در غیرِ ساعات اداری صرف آن می‌کنید؛ در مورد شغل‌ها، انتخاب‌گر باشید.

 

  • In nature we never repeat the same motion; in captivity (office, gym, commute, sports), life is just repetitive-stress injury. No

در طبیعت ما هیچ‌گاه، یک حرکت را تکرار نمی‌کنیم؛ در اسارت (اداره،‌ باشگاه، سفر، ورزش)، زندگی فقط یک آسیب ناشی از فشارِ تکراری است. هیچ تصادفی، در کار نیست.

 

  • Using, as an excuse, others’ failure of common sense is in itself a failure of common sense.

دستاویز قرار دادنِ ناتوانی دیگران، در قضاوتِ درست، خودْ به معنای ناتوانی در قضاوتِ درست است.

 

  • Compliance with the straitjacket of narrow (Aristotelian) logic and avoidance of fatal inconsistencies are not the same thing.

پیروی از محدودیت‌های سخت‌گیرانۀ منطقِ دقیقِ ارسطویی با اجتناب از تناقضات مهلک، یکی نیست.

 

  • Economics cannot digest the idea that the collective (and the aggregate) are disproportionately less predictable than individuals.

علم اقتصاد نمی‌تواند این ایده را هضم کند که گروه (و جمع)، به شکل نامتناسبی، کمتر از فرد، قابل‌پیش‌بینی است.

 

  • Don’t talk about “progress” in terms of longevity, safety, or comfort before comparing zoo animals to those in the wilderness.

«پیشرفت» را بر حسب طولِ عمر، ایمنی یا راحتی، نسنجید، قبل از این‌که حیواناتِ باغِ وحش را با حیواناتِ حیاتِ وحش، مقایسه کرده‌باشید.

 

  • If you know, in the morning, what your day looks like with any precision, you are a little bit dead—the more precision, the more dead.

اگر هر صبح‌ دقیقاً بدانید که روزتان چطور خواهد بود، شما کمی مرده‌‌اید ـ هر چه دقیق‌تر بدانید، بیش‌تر مرده‌اید.

 

  • There is no intermediate state between ice and water but there is one between life and death: employment.

هیچ حالت بینابینی، میان یخ و آب وجود ندارد، اما چنین حالتی میان مرگ و زندگی هست: کارمندی.

 

  • You have a calibrated life when most of what you fear has the titillating prospect of adventure.

شما زندگی منظمی (کالیبره) دارید، اگر بیشتر چیزهایی که شما را می‌ترساند، دورنمایی وسوسه‌انگیز از ماجراجویی در خود دارند.

 

  • Procrastination is the soul rebelling against entrapment.

اهمال‌کاری، شورشِ روح است علیه به دام‌افتادگی.

 

  • Nobody wants to be perfectly transparent; not to others, certainly not to himself.

هیچ کس نمی‌خواهد کاملا رو راست باشد؛ نه با دیگران، نه حتی با خودش.

 

 

Erudition without bullshit, intellect without cowardice, courage without imprudence, mathematics without nerdiness, scholarship without academia, intelligence without shrewdness, religiosity without intolerance, elegance without softness, sociality without dependence, enjoyment without addiction, religion without tolerance, and, above all, nothing without skin in the game.

دانشوری بدون یاوه‌گویی، هوش بدون بزدلی، شجاعت بدون  بی‌تدبیری، ریاضیات بدون کتاب‌زدگی، پژوهش‌گری بدونِ دانشگاه، بینش بدون زیرکی، دین‌داری بدون تعصب، ظرافت بدون لطافت، جامعه‌گرایی بدون وابستگی، لذت‌بردن بدون اعتیاد، مذهب بدون تعصب، و مخصوصا، هیچ‌چیز بدون این‌که پ‍وست‌خودش (پای خودش) در بازی گیر باشد، وجود ندارد.

 

People are much less interested in what you are trying to show them than in what you are trying to hide.

مردم به آن‌چه سعی می‌کنید به آن‌ها نشان‌دهید، کم‌تر از آن‌چه سعی می‌کنید از آن‌ها پنهان کنید، علاقه نشان می‌دهند.

 

 

پست‌های مرتبط:

تختِ پرکروستس

تختِ پرکروستس:‌ روایت‌های متناقض

تختِ پروکروستس: موضوعات مربوط به هستی‌شناسی

 

 

یک دیدگاه برای “تختِ پرکروستس:‌ مقدمه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *